مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
71
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - أمير المؤمنين أو را به اتفاق جرير بن عبداللَّه بجلى به نزد معاوية گسيل داشت . لكن ياد نمىكند كه طرماح با معاوية سخنى كرده باشد ؛ چه روى سخن با جريربن عبداللَّه است ومن رسالت جرير را در كتاب « صفين » به شرح كردم . اما چون در « بحارالانوار » قصهء رسالت أو به شرح مسطور است ، روا نداشتم كه حديث أو را ساقط سازم . بالجملة فاضلمجلسى مىگويد : شيخ أديب أبو بكر بن عبد العزيز البستي به أسانيد صحاح حديث مىكند كه أمير المؤمنين عليه السلام چون از وقعهء جمل فراغت جست ، معاوية بدين گونه مكتوبى ارسال حضرت داشت : [ سپس متن عربى نامهء معاوية لعنة اللَّه عليه را ذكر مىكند كه ما آن را در البحار نقل كرديم ] . به پارسى چنين مىآيد ، مىگويد : « به راه زيان خويش رفتى وترك سود خود گفتى وبا كتاب خدا وسنت رسول مخالفت كردى وديگر كردى آنچه كردى با دو حواري رسول خدا طلحه وزبير وديگر با أم المؤمنين عايشه ، سوگند باخداى تيرى مانند شهاب به سوى تو گشاد دهم كه نه آب آن را بنشاند ونه باد دفعدهد . چون واقعشود ، درآيد وچون درآيد بسنباند وچون بسنباند ، فرو شود وچون فرو شود ، مشتعل گردد وفريفتهء لشگرها مباش . ساختهء حرب شو تا تو را با سپاهى ديدار كنم كه طاقت آن نتوانى داشت . » چون اين كتاب را به حضرت أمير المؤمنين علي عليه السلام آوردند ، أو را بدين گونه پاسخ فرمود : [ سپس متن عربى نامهء أمير المؤمنين عليه السلام را ذكر مىكند كه ما آن را در البحار ذكر كرديم ] . مىفرمايد : « اين مكتوب از علي عليه السلام برادر رسول خداى وپسر عم أو ووصى أو وغسل دهندهء أو وكفن كنندهء أو دَين گذارندهء أو وشوهر دختر أو وپدر دو نوهء أو حسن وحسين به سوى معاوية بن ابىسفيان است . مىفرمايد : من آن كسم كه خويشان تو را در روز بدر به دار فنا فرستادم وعم تو را وخال تو را وجد تو را كشتم وآن شمشير كه ايشان را بدان كشتم ، هماكنون در دست من است با قوت دل وقدرت بدن ونصرت خداوند ، بدان سان كه رسول خداى صلى الله عليه وآله به دست من داد . سوگند با خداوند كه خداى را شريك نگرفتم وبر اسلام ديني وبر محمد پيغمبرى اختيار نكردم وآن شمشير را بَدَل نجستم ، پس نيك بينديش ودر كار خود توانى مجوى . همانا به تسويلات إبليس وطغيان جهل ارتكاب ظلم وستم كردى . زود باشد كه كيفر كردار خود را ديدار كنى . » پس نامه را در پيچيد وخاتم بزد وطرماح را پيش خواند . أو مردى سخت جسيم ودراز بالا بود ودر طلاقت لسان وزلاقت بيان ، نظير نداشت . پس أو را عمامه عطا فرمود تا بر سر بست وشترى داد تا بر نشست ومكتوب خويش را با أو سپرد وفرمود : « اين نامه را در دمشق تسليم معاوية مىكنى وجواب گرفته مراجعت مىنمايى . » طرماح راه برگرفت وبه تعجيل وتقريب وارد دمشق شد وبه بابالاماره آمد . حاجب گفت : « از كجايى وكه را مىخواهى ؟ » گفت : « نخست أصحاب أمير را ، آنگاه أمير را . » -